کد خبر:33550 تاریخ انتشار : 1395/1/24-22:46:4
به بهانه برنامه اخیر بسیج دانشجویی دانشگاه بجنورد:
شنبه- ساعت۱۶- کوچه شهید نریمان حمیدی زاده!
آری تاریخ تکرار می شود ...دیروز یاسر ها و عمارها و بلال ها رفتند و امروز نریمان ها و حمید ها... و تاریخ را در سرزمین شیعه با خون رقم میزنند.دیدار تمام شد و ما تنها توانستیم همانند پیامبرمان ، این خانواده را به صبر و استواری بیشتردعوت کنیم؛ «صَبْراً یا آلِ یاسر، صَبْراً یا آلِ بِلال».
لینک کوتاه http://khs.bso.ir/id/33550
 
یادداشت/ زنگانه:
مانع ریزش این گریه نمی دانم چیست؛که جگر بر موژه می آید و بر میگردد...
هیچکس آیا توانسته است غم مادری را در سوگ فرزندانش به تصویر بکشد، جز ناله های بیت الاحزانشان را...!؟رشحه هیچ قلمی آیا توانسته است با اشک های سوزناک و فراق ابدیِ مادری به هنگام دیدار پیکرهای پسرانش، برابری کند!؟این ها درد هایی ست که نویسنده را ، اگر احساس داشته باشد خاکستر می کند و اگر به تعداد درختان عالم باشد، می سوزاند... .
از راهیان نور که بازگشتیم ، شاید اولین کاری که از دستمان بر می آمد، دیدار با یک خانواده شهید بود.
🔹بسم الرب شهدا و الصدیقّین🔹
آه از دل تو... که سنگ می بارد از او... 
بسیج دانشجویی واحد خواهران در نظر دارد ، در تاریخ ۹۵/۱/۲۱ شنبه ساعت۱۵:۳۰ از خانواده بزرگوار شهید مدافع حرم، فیروز حمیدی زاده ، دیدار به عمل آورد.
ازتمامی خواهران  جهت شرکت در این امر ، دعوت می شود.
إن شاءألله ، ساعت۱۵:۳۰ پایگاه بسیج فنی ۱، حضورداشته باشید.
أللهم صلٌ علی محمدٍ و آل محمد.
شنبه- ساعت۱۶-  کوچه شهید نریمان حمیدی زاده- منزل پدریِ شهیدان نریمان و فیروز حمیدی زاده.
صحبت که می کرد،چند لحظه ناگهان  سکوت و سرش را می انداخت پایین... .
انگار دنیا بر روی سرش آوار شده بود... .
نریمان ، بیسیم چی شهیدکاوه بود ... .از حاج عمران و کربلای ۱ و کربلای۴برایمان میگفت و بعد هم معراج شهدا ...دیدار با نریمان. نریمان را با دست های خودم ، در خاک گذاشتم... .
شاید هم دل من سنگ است دختران... .
بعد هم نگاهی به عکس پسرش حمید انداخت و گفت: حالا از تو برایشان بگویم حمید... .
بازهم چندلحظه سکوت ...
ببینید دختران،یک‌پاکتی را به من میدهید که در آن نامه ای هست،یک نامه محرمانه که مهر و پلمپ شده است، باز نمیشود تا اینکه موقع اش شود،موقعش هم وقتیست ، که حرم سه ساله ی سیدالشهدا ، مدافع می خواهد .
این پاکت باز شد و حمید لبیک میگوید.
وقتی شهید فیروز حمیدی زاده مادرش را فرمانده خطاب میکند! 
می گفت: من اصلاً از وضعیت سوریه خبر نداشتم . یک روز حمید آمد و گفت: مادر، من میخواهم از طرف اداره برای یک ماه به مأموریت بروم.
کجا پسرم؟!
زیارت سوریه... 
میگفت موقع خداحافظی اشک میریختم... حمید نگاهی انداخت و بر سینه زد و گفت:‌تو به من فرمان دادی، فرمانده ! شهید ادامه میدهد و میگوید: فرمانده را ببین! بسیجی که گریه نمیکند.مادرشهید گفت: حقیقتش من گریه کردم.
این حرفهای مادر دو شهید وخواهر یک شهید بود... .گویی تاریخ ، برایش غم را تکرار میکند... .
وقتی این مادر و پدر شهید را دیدیم یاد سمیه و یاسر و عمار افتادم که یکی پس از دیگری... .
یک روز خبر سمیه می آمد ، آن پیرزن زجردیده ای که همه چیز خودش را فدا کرد و جانش را سپر ایمان خالص خود خواست، آن پیرزنی که سخت ترین شکنجه ها را بر تنِ رنجور و نحیف خویش، هموار ساخت تا ندای حق را لبیک گوید.
روز دیگر خبر یاسر می آمد، یاسر را مشرکان در بیابان سوزان و تفتیده ی حجاز می خواباندند و سنگ های سخت را بر اندام او می نهادند تا دست از توحید بردارد و در مقابل بت ها ، سر بساید.
روز دیگر ، بر بلال  یک روز خبر عمار می آمد... .
آری تاریخ تکرار می شود ...دیروز یاسر ها و عمارها و بلال ها رفتند و امروز نریمان ها و حمید ها... و تاریخ را در سرزمین شیعه با خون رقم میزنند.
دیدار تمام شد و ما تنها توانستیم همانند پیامبرمان ، این خانواده را به  صبر و استواری بیشتردعوت کنیم؛ «صَبْراً یا آلِ یاسر، صَبْراً یا آلِ بِلال».
ای شهید ، دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت.
نظرات
نام:
ایمیل:
* کد امنیتی:
* نظر: